تبليغاتX
یادداشت های یک ...
دغدغه ها و خاطرات یک دختر
 

دختر: الو مادر جان، الان تصمیم دارم که خودم رو از طبقه ۹ام پرت کنم پایین البته اول لپ تاپم رو پرت می کنم.

مادر: چرا دخترم ؟

دختر: این پروژه کوفتی جواب بده نیست.

مادر: آهان! حالا چرا  دیگه می خوای لپ تاپت رو پرت کنی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط فاطیما | 
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدن فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:14  توسط فاطیما | 
آخرین پستی که گذاشتم در مورد مکه رفتنم بود که قبل از ثبتش پرید و من دیگه حوصله نداشتم دوباره بنویسمش.

این اواخر اون قدر اتفاقات رخ داده که مجالی واسه گفتنش واسم نذاشته ولی اون قدر این آخریش سنگین بود که می نویسمش:

این اواخر هر وقت که زنگ می زنه اگه گریه نمی کرد تو پوستم نمی گنجیدم. می دونستم با شوهرش مشکل داره ولی همیشه بهش می گفتم تحمل کن بذار دفاع بکنه، می ره سر کار زندگیت گلستون می شه. بماند که چقدر گریه کرد تا شوهرش در آخرین مهلت قبل از اخراج شدنش مدرکش رو گرفت و شد دکتر!

شد دکتر و همه یه نفش راحت کشیدیم. گفتیم مشکلشون حل شده، گفتیم مَرده دیگه می ره سر کار. دیگه هر روز تو خونه نمی شینه که بخوان به هم گیر بِدن. گفتیم ولی زهی خیال محال و ....

گفت چند واحد این ور اون ور از دانشگاه .... می گیرم باید اصلاح شده  پایان نامه رو تا چند ماه دیگه تموم کنم وقت ندارم. این شد که یه ۲ روز در هفته می رفته تدریس و بقیه اش تو خونه که کار مفیدش رو هم هیچی بود و این وسط فقط گریه بود و سکوت و سکوت.

پدر پسر از همون اول گفتن نمی تونیم کمک مالی بهشون کنیم و می کشن کنار. البته کنار کنار که نه. زخم زبونی زدن که فقط یه اشاره به اون لازمه که ساعت ها گریه کردنش رو دنبال بیاره.

پدر دختر زیر پر و بالشون و می گیره و هر جوری بوده خرجشون رو می ده به این امید که اگه پول نداره عوضش آدمه. با دخترم خوبه. پول رو خدا می ده و همین بسه.

مشکلشون زیاد می شه. دعواهاشون بالا می گیره و یه روز در میون دختره گریه می کنه(شاید بشه گفت تمام روز) کاملا افسرده می شه. چند تا دکتر می رن. باهاشون حرف می زنه ولی هیچ وقت قول هایی که به دکتر ها داده می شه عملی نمی شه.

دیگه تقریبا برای همه واضح شده بود که پسره از این که ماهانه حساب زنش پر بشه و اون رو بگیره راضی تر از اونه که بره کار کنه (حالا می خواد ته حسابش ۱۰۰۰۰۰ تومن باشه می خواد اصلن نباشه.

باهاش حرف زدن خانواده ها نشستن ولی خانواده پسره شروع می کنن به دعوا که تقصیر شماست می خواستین پول بهشون ندین  ۲ روز پولی تو دستشون نباشه می فهمه باید بره کار کنه و ....

ولی پدر دختر می گه دخترم هیچ وقت نمی گه پول ندارم ولی وقتی کیف پولش خالیه وقتی بهش می خوام پول بدم هی تعارف می کنه که داره ولی می دونم پول غذا هم نداره که بخوره، وقتی پول کار پاره وقتشم شوهرش می گیره، وقتی بعد از ۶ سال یه کادو از شوهرش نگرفته چون پولی نبوده (تنها دلیل شوهرش)، وقتی تو خونه خودم غذا از گلوم پایین نمی ره که دخترم نداره....ترجیح می دم بهش پول بدم.

حالا همین پسر برمی گرده می گه می خواستی عوض پول دادن به دختر، زندگی کردن رو یاد بدی و تنها جوابی که داده می شه اینه: ببخشید که نمی دونم به دخترم زندگی کردن رو یاد دادم یا نه. ولی می دونم  بهش گذشت یاد دادم که مهربه اش رو ببخشه و....

و حالا دارن مراحل طلاق رو طی می کنن....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:55  توسط فاطیما | 

دوستم شروع می کنه بلند بلند خوندن:

"دختر بچه ای ۴ ساله به خاطر عجله خانواده برای دیدن جومونگ جان خود را از دست داد"

داستان این جوریه که دوتا خونواده با هم میرن بیرون شهر واسه گردش. وقتی زمان فیلم جومونگ می شه با عجله وسایل رو جمع می کنن و میرن. بعد از فیلم یکی از خونواده ها زنگ می زنه به دوستش که داریم میایم دخترمون رو بر داریم که می گن با ما نیومده. که تازه می فهمن بچه رو خارج شهر جا گذاشتن. وقتی می رن بچه رو در حالیکه که یه گوشه کز کرده بوده و نفسی واسش نمونده بوده پیدا می کنن.

تصور این که بچه چقدر ترسیده که از ترس دق کرده و مرده، تمام فکرم رو درگیرکرده. به دوستم می گم تا فرهنگمون اینه هر بلایی سرم بیاد، حقمونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:27  توسط فاطیما | 
می گه رفتن به مکه لیاقت می خواد ولی گاهی یه عده از آدم ها قاطی آدم خوب ها می رن خوب تو هم یکی از اونا!

در واقع این طوری شد که ما هم شدیم حاجیه خانم. ده روزی می شه که از مکه برگشتم ولی گاهی آنچنان دلم هواشو می کنه که نگو.

 

پ.ن.۱: دوستم می گه: فکر می کردم حالا که دیگه از مکه بر گشتی یه ذره آدم شده باشی

پ.ن.۲: می رم پیش استادم. سرم رو بالا می گیرم و می گم: آقای دکتر شما اون گزارشی رو که من قبل از سفرم واستون میل کرده بودم رو، دریافت کردین. استاد (با لبخند): بله اما وقت نشد بخونم ان شاا... در یه فرصت مناسب با هم دیگه می خونیمش و ... . من:

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:9  توسط فاطیما | 
از دیروز تا حالا دارم از استرس می میرم. قرار بوده از شنبه تا فردا رو در حد تیم ملی کار کنم تا گزارش پیشرفت پروژه !!! رو به استادم بدم ولی هنوز جوابی نگرفتم در نتیجه دیشب از فرط خستگی و ناامیدی و یه خورده استرس، زدم زیر گریه اونم چه جور. هم اتاقیم مونده بود چی کار کنه بیچاره. صبح با یه صورت پف کرده و چشمایی که باز نمی شد از جام پا شدم. حالا هم آن چنان اخم کردم و نشستم پای لب تابم که زهره (همون هم اتاقیم) جرئت نکرده باهام حرف بزنه . خدایی خیلی ناراحتم که این دو روزه این قدر اخلاقم بد شده ولی اصلا نمی شه کاریش کرد.

این تیکه کارم جواب بده فردا برم پیش استادم تا یه ذره بهتر بشم. بعد بیام معذرت خواهی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:9  توسط فاطیما | 
قوانینی تو زندگی هر کسی وجود داره که یا توسط خودش گذاشته شده و یا توسط بقیه، که باید رعایتشون کرد. بازی جدید وبلاگستان اینه که قانونای زندگیتون رو بنویسید این از قانونای من:

۱- تنها کاری که باید در شب انجام بدی اینه که بخوابی شب واسه خوابیدنه، شب رسمی هم از ۱۲:۰۰ شروع می شه.

۲- بر اساس ق.۱ هیچ وقت شب های امتحانم بیشتر از ۱۲ طول نکشیده، بنابراین فکر کنم تمام خاطرات دوستان از شب امتحان مربوط به همون ۱۲ به بعده که هیچ وقت درک نکردم.

۳- هیچ کاری در زندگی ارزش اینو نداره که خواب صبح رو از دست بدی (در نتیجه من از صبح های امتحان هم خاطره ای ندارم)

۴-در زندگی حرص بخور چرا که کنتور نمی ندازه ولی هیچ وقت از حق خودت بیشتر نه.(برای بقیه هم چیزی بذار)

۵-پیچاندن دیگران و دودر کردن جزء گناهان غیر قابل بخشش محسوب میشن

۶-استرس لازمه پیشرفت هر کاریه

۷-خوردن اصلا ارزش اینو نداره که فکر و وقتت رو به خاطرش هدر بدی (فکر کنم باید این یکی رو یه خورده عوض کنم!)

۸- کارت را درست انجام بده چون حتی در مواقعی که مطمئنی کارت درسته هر آن امکان زیر سوال رفتن وجود خودت هم هست چه برسه به کارت.

۹- از مرگ مترس چرا که خیلی ها ترسیدند و مردند، خیلی ها هم که نترسیدند باز مردند!

۱۰- به چیزی که نمی توانی ۱۰۰٪ کنترل کنی ۱۰۰٪ اعتماد نکن.

۱۱-دنیا زیادی کوچیکه مواظب دهنت باش.

۱۲-گاهی خریت بهترین نعمت است.

۱۳-....

پ.ن: هنوز قانون دارم ولی کار هم زیاد دارم . شاید بعدا اضافه کردم.

 

پ.ن: از بقیه دوستان هم برای شرکت در این بازی دعوت رسمی به عمل میاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:43  توسط فاطیما | 
وقتی خداوند اعتراف می کند که اگر تو نبودی زمین را نمی آفرید من چگونه عشق به تو را کتمان کنم یا علی.

از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است

آسمان بازیچه ی طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست


باز هم یک روز طوفان می شود
هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر
باده ها می نوشم از جوشن کبیر

آب زمزم در دل صحرا خوش است 
باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش می گویم که مولایم علیست 
آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود
مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت 
پیش چشمم آسمان آتش گرفت


آسمان رقصید و بارانی شدیم 
موج زد در یا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق مارا باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند
عشق آمد، قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم
مست از آن دستی که می دانی شدیم

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت
کوفه در تزویر خود پایان گرفت

کوفه یعنی دستهای ناتنی 
کوفه یعنی مردهای منحنی 

کوفه یعنی مرد، آری، مرد نیست
یا اگرهم هست، صاحب درد نیست

عده ای رندان بازاری شدند
عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند 
ابن ملجم های پی در پی شدند


از سکوت و گریه سرشارم علی 
تا همیشه دوستت دارم علی

یا علی 

پ.ن: یه عکس قشنگ داشتم که می خواستم بذارم ولی هنوز بلد نیستم

بعدا اضافه شد:

یعنی شد؟!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:50  توسط فاطیما | 
نمی دونم چرا این قدر سخت فکر می کنم باید یه کم تمرین کنم تا ساده تر فکر می کنم شاید درست شد!


با دوستام و به صورت کاملا اتفاقی رفتیم درباره الی... رو دیدیم. نظر دوستم این بود: حیف اون 200 تومنی که واسه تاکسی دادیم بقیه اش پیشکش...

ولی به نظر من قشنگ بود اگه انتظار یه فیلم کلیشه ای ایرانی رو داشته باشین کلا تو ذوقتون می خوره ولی اگه هیچ انتظاری نداشته باشین و با یه دید باز برین، با فیلمی روبه رو می شین که فقط می خواد بهت حسش رو بگه. تقریبا کل اتفاقات توی یه محیط بسته (یه ویلا) اتفاق می افته ولی اون قدر بازیگرها قشنگ بازی می کنن که تمام حس ها رو می گیری با خنده هاشون می خندی و با نگرانی هاشون استرس می گیری. در کل هنر بازیگری در کل فیلم فوران می کنه...

در کل یه فیلم متفاوته.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:54  توسط فاطیما | 
- بلاخره عروسی به خیر و خوشی  تموم شد (البته نزدیک بود تو عروس کشون پدرزن بزنه ماشین عروس و داماد و داغون کنه که به خیر گذشت)

اونقدر خسته شدم که خدا می دونه می تونید ازش بپرسین چه قدر.

- به مامان میگم واسه رفتن حج مطمئنی نباید چیزی خوند یا کلاساشو رفت. می گه آره فقط دو تا نکته اصلی داره 1- 7 بار می چرخی 2- 2 رکعت نماز می خونی خیلی هم خوش می ذره!

- می رم استادم رو دعوت کنم به عروسی. می گه اومدی گزارش کار بهم بدی. می گم اومدم دعوتتون کنم و علاوه بر این، این چند روزه نتونستم خوب کار کنم. می گه واسه چی؟ می گم آخه عروسی برادرمه. می گه عروسی داداشته به تو چه ربطی داره! می گم .... مگه جوابی می مونه که بگم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:14  توسط فاطیما |